آبعلی
عزیز دل مامان تو صحبت کردنت بر خلاف وزن گرفتنت خیلی پیشرفت داشتی الان ديگه بعضی از رنگها رو بلدي به خوبي در جملاتت از اونا استفاده ميكني.مثلا ميگي : مامان اون لباس قرمز مال كيه؟ يا مامان كفش بابايي سياهه؟ يا مامان اون ليوان سبز رو بده من؟ قربون حرف زدنت برم كه ماشاا... بزرگتر از سنت صحبت ميكني..
چند روز پیش خونه همكار بابايي بوديم ؛امیر محمد كه از شما بزرگتره هر کاری که می کرد شما بهش با يه لحن بزرگانه و مهربونانه ميگي: دست نزن به این وسیله خراب ميشه مامان ناراحت می شه...باورم نميشه بزرگ شدنت رو، عزيز مادر قدر اين لحظه ها رو ميدونم و ميدونم هيچوقت اين روزها بر نخواهد گشت.
وقتي ميپري بغلم و ميگي دووست دارم ماماني ، دلم ميخواد اون لحظه متوقف شه و من از لذت اين شوق بميرم...
اين روزا فكر ميكنم برات خيلي كم وقت ميزارم.چون زمستونه و روزا كوتاه ، منم وقتي بر ميگردم خونه ساعت4:30 ميشه و دیگه بیشتر روز رفته و من درگير تهيه شام براي شب و جمع و جور كردن دور و بر و خرید عید و خانه تکانی عید و پايان وقت و ديگه وقت خواب ميرسه...معذرت ميخوام پسرم .دلم ميخواد بيشتر باهات بازي كنم و تفريح ببرمت و با هم باشيم. ولی ان شا اله بعد از زمستان جبران می کنم دوست دارم پسرم
روز جمعه که بابا رضا خونه بود از فرصت استفاده کردیم و همراه همکار بابا که شما بهش می گی عمو کرم رفتم آبعلی و خیلی خیلی خوش گذشت و شما هم خیلی دوست داشتی تلسیژ هم سوار شدیم اولش ترسیده بودی ولی بعد خوشت اومده بود بعد هم رفتیم امامزاده هاشم آش دوغ خوردیم که هوا خیلی خیلی سرد بود ولی در کل خیلی خوش گذشت من و بابا رضا هم از خوشحالی شما خوشحال بودیم که تونسته بودیم جبران یک هفته شلوغ و پر دردسر رو در آخر هفته واسه شما داشته باشیم ..
سخنی از بابا رضا:
البته پسرم اینم بگم شما تو بغلم بودی اومدیم از پله ها بیایم پایین که بابا چهارچرخش هوا شد همه هواسم به شما بود که از دستم نیوفتی پایین تا 3-4 روز کتفام درد میکرد..







آبعلی 
